| > |
![]() |
|
| یادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست نفرین برای تمام عمر ( حرفای دلتنگی) |
|
میدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری آن همه صبوری من ديدم از همان سرِ صبحِ آسوده هی بوی بال کبوتر و نایِ تازهی نعنای نورسيده میآيد پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمیدانستم! دردت به جانِ بیقرارِ پُر گريهام پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟ حالا که آمدی حرفِ ما بسيار، وقتِ ما اندک، آسمان هم که بارانیست...! به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و دوری از ديدگانِ دريا نيست! سربهسرم میگذاری ... ها؟ میدانم که میمانی پس لااقل باران را بهانه کُن دارد باران میآيد مگر میشود نيامده باز به جانبِ آن همه بینشانیِ دريا برگردی؟ پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه میشود؟! تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام تمامم نمیکنی، ها!؟ باشد، گريه نمیکنم گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه میافتد. چه عيبی دارد! اصلا چه فرقی دارد هنوز باد میآيد، باران میآيد هنوز هم میدانم هيچ نامهای به مقصد نمیرسد حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه میفهمند فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 20:57 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
در، دیوار، کف ، سقف ، پنجره ، تو ! همه دلتنگ ، همه دلگیر، اینجا همه دلتنگند ،همه دلگیرند . صدای خس خس نفسهایت را می شنوی در واپسین ساعات روز و صدای همهمه ی قلبت را که می تپد همچنان بی هدف ...؛ باز غروب جمعه است و دلتنگی های مداوم و بغضی که هیچگاه رهایت نمی کند ؛ جمعه تبدار ، جمعه دلگیر ،جمعه خاکستری ، مردمان این شهر،همه دلگیر ، همه خاکستری اند ، مردمان این شهر نه تو را می فهمند و نه خود را ! اینجا آغاز نیاز است و اینجا پایان نیاز است به همه چیز، به همه کَس ! به هیچ چیز ،به هیچ کس !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 خرداد1386ساعت 18:32 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
باد ما را خواهد برد: درشب کوچک من , افسوس بادبا برگ درختان میعادی دارد درشب کوچک من دلهره ی ویرانی ست گوش کن! وزش ظلمت را می شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن! وزش ظلمت را می شنوی؟ اکنون چیزی میکذرد؟ ماه سرخست ومشوش وبر این بام که هر لحظه در او بیم بیش از این آه ,آری پیش از این ها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان,ثابت خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بی رنگ , بر قالی در خطی موهوم ,بر دیوار میتوان با پنجره های خشک پرده را یکسو کشید ودید در میان کوچه ,باران تند میبارد کودکی با باد بادکهای رنگینش ایستاره زیر یک طاقی گاری فرسوده ای..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 15:20 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
اون بی ارزش تر از اونی هست که من بخوام ببينمش.. اونی که بعد از يه عمر هم نفسی اين جوری تردم کرد ..نديد چه جوری پشت سرش با خون دل اشک ريختم .. نديد ذره ذره وجودم چه جوری واسش شکست.. بی معرفت رفتی و آه دلم پشت سرت همراهيت کرد.. مگه تو نبودی که تو اون سکوت تلخ تو چشمات بغض تنهايی شعله می کشيد؟؟ و حالا فرياد تنهاييمون داره تو سکوت محض بلند تر از هميشه نواخته ميشه و من و تو نزديک تر از هر لحظه از هم دوريم ... چه قدر ادم بايد واسه خودش بی ارزش باشه که اين جوری رو خاطراتش خط سياه بکشه و بنويسه دوری.... باشه هر جور راحتی.. ولی بدون اين رسم رفاقت نيست..تو عالم دوستی تنها چيزی که مهم نيست نفع خودته...!! من ميرم ولی هيچ وقت قبول نميکنم اين تو بودی که مرا در اوج نياز به باد سپردی و دستانم را به دست سرنوشت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 15:36 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
سلام به همه برو بچ عزیز وگل.. اول از همه سال نو رو تبریگ میگم به همه وبعدش اینکه شرمندم از اینکه نتونستن تو این مدت بیام بیام وآپ کنم وبه وبلاگای شمام سر بزنم... گرفتاری پیش اومد ونتونستم بیام ایشالا بتونم جبران کنم. خوب حالا میخوام یه مطلبه جدید بذارم..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 15:32 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
من و ببخش که هنوز ازت ُپرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)... ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی..صدامو نشنيدی. .صدايی که خودت خفش کردی..صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم. عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی... پريشونت بمونم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 4:42 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
تقدیم به نازنینم: تقديم به نازنيني كه پس از ستاره داركردن شبانه هاي من دوباره مرا به بي نازنيني برد. عزيزي كه بوي گل مي داد.اما افسوس كه كاغذي شدن به او هم سرايت كردواوراپژمرد. خوابهاي عاشقانه من دوباره كابوس مي شوندوترانه هاي من دوباره مآیوس. نازنين، در جواب نامردي هايت تورا نفرين نمي كنم . بلكه مي گويم خدانگهدارت باشه عزيز! سفرت خوش وبه سلامت باد عزیز! امااگرروزی دوباره به بی کسی رسيدي بدان که من هنوز هم چشم به راه توام درانتظار ديدار توام......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 1:2 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
میگفتی برای همیشه دوستم داری ولی برای همیشه و چه بی رحمانه ترکم کردی، میگفتی روزنه امیدی باقیست زنده باید بود ولی هرگز نفهمیدم برایم آن روزنه تو بودی و من سالهاست که مرده ام، میگفتی عشق فقط یک بار می آید و تا ابد میماند و من هرگز ندانستم چرا نماند... میگفتی همیشه بگو سلام چون خداحافظی تلخ است و من سالهاست که دیگر سلامی از تو نشنیده ام، گفتی فرجام من تو نیستی کس دیگری است، باور نکردم چون دروغ کار تو نیست. نمیدانم به کدامین گناه مرا نبخشیدی ولی من تو را به خاطر تو میبخشم و تا آخرین نفس عاشقانه منتظرت خواهم ماند و به غروب دیرینه تنهایی ام خواهد گفت: منتظر باش که سپیده در راه است...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 0:56 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
دلم از خیلی روزا با کسی نیست ، تو دلم فریاد و فریادرسی نیست ، شدم اون هرزه گیاهی که گلاش ، پر پر دستای خار وخسی نیست دیگه دل باکسی نیست ، دیگه فریادرسی نیست آسمون ابری شده ، دیگه خاروخسی نیست بارون از ابرا سبکتر می پره ، هرکسی سر به سوی خودش داره مثل لاکپشت تو خودم قایم شدم ، دیگه هیچ کس دلمو نمی بره دیگه دل باکسی نیست ، دیگه فریادرسی نیست آسمون ابری شده ، دیگه خاروخسی نیست ماهی از پاشوره بیرون افتاده ، شاپرکها پراشون زخمی شده نکنه توگله بره هامون گذر گرگ بیابون افتاده دیگه دل باکسی نیست ، دیگه فریادرسی نیست آسمون ابری شده ، دیگه خاروخسی نیست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اسفند1385ساعت 23:16 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 9:4 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 اسفند1385ساعت 0:40 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
به یادم باش ، به یادم باش همیشه هم صدایم باش هوایم باش ،صدایم باش رفیق لحظه هایم باش همیشه هم صدایم باش،مثل من باش عاشقم باش بیا با من بیا تا من ، دلم با من بدون تونمی سازه دارم آهسته آهسته،من از عشق تو می سوزم به یادم باش ،به یادم باش تو ای یاده شب و روزم بیا تا من که من عاشق ترینم،من همینم بدون تو درخت بی زمینم،من همینم بیا تا من که پا بند تو باشم،با تو باشم دچار قهرو لبخند تو باشم،با تو باشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 اسفند1385ساعت 0:35 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
انتظار چه انتظارعظیمی نشسته در دل ما تمام قصه همین بود با تو میگفتم: حکایته من وتو.. هیچ کس نمیخواند چه بر من و تو گذشته است! کسی نمیداند چرا؟ که این سکوت , سکوت من وتو بی تردید حصار کاغذی ذهن را ز هم شکافت وخواهش من وتو نیم گاهی از تب تن نیز دورترنگذشت که در حصار تمنای تن فرو ماندیم ودر کویر نفس سوز( من ) فروماندیم نه از حصار تن خویشتن , بردن گامی نه نه برگسستن این پای بندها , دستی همیشه میگفتم : من وسکوت؟ محال است.. سکوت عین زوال است سکوت یعنی مرگ! سکوت , نفس رضایت سکون عین قبول است سکوت که درزمینه اشراق اتصال به حق , در این زمانه نزول است. سکوت یعنی مرگ! کجایی ای انسان؟ عصاره عصیان چگونه مسخ شدی؟ با سکوت خو کردی تو ای فریده هر آفریده برتو چه رفت؟ کز آفریده خود از خدای بی همتا.. درمناجات مرگ آرزو کردی؟ تورا هنوز اگر همتی به جا مانده است سفر کنیم , سفر , سفر ادامه بودن زسینه زنگ کدورت زدودن است آری , سفر کنیم ونیندیشیم گر چه ترس در این شب که از شبانه ترین است..
همیشه متتظریم وکسی نمی آید حرفای گمشده آیا.. براین زمین تهی مانده باز می گردد؟ اگر زمانه به این گونه پیشرفت این است مرابه رجعت تاغار مسن اجداد مدد کنید که امدادتان گرامی باد همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد وآفتاب صداقت زشرق بگریزد همیشه می گفتم: چقدر مردن خوب است.. چقدر مردن در این زمانه که نیکی حقیر ومغلوب است خوب است.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 اسفند1385ساعت 0:4 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
بر آستان بهار: خورشید خم شد تا نگاهت را ببوسد گل غنچه شد تا قرص ماهت را ببوسد هفت آسمان افتاد در آیینه آب تا لحظه ای رد نگاهت را ببوسد افتاده , حتی سابه خورشید بر خاک تاذره ای از گرد راهت را ببوسد شب خیمه زد برسایه روشن های نیزار تا تار مژگان ساهت را بپوشد دربرکه خم شد روی عکس ماه در آب نیلوفری , تا روی ماهت را ببوسد باسوز سینه برلب تفتیده عشق آتش زدی تا دود آهت را ببوسد دل آستین افشاند بروهم دوعالم تا بارگاه آستانت را ببوسد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اسفند1385ساعت 23:51 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
روی خاک: هرگز آرزو نکرده ام یک ستاره درسراب آسمان شوم یاچو روح برگزیدگان همنشین خاموش فرشتگان شوم هرگز اززمین جدانبوده ام باستاره آشنا نبوده ام روی خاک ایستاده ام باتنم که مثل ساقه گیاه باد وآفتاب وآب را می مکد که زندگی کند بارور زمیل بارور زدرد روی خاک ایستاده ام تا ستاره ها ستایشم کنند تا نسیم ها نوازشم کنند از دریچه نگاه میکنم جز طنین یک ترانه نیستم جاودانه نیستم جز طنین یک ترانه جستجو نمیکنم درفغان لذتی که پاکتر ازسکوت ساده ی غمی ست آشیانه جستجو نمیکنم درتنی که شبنمی است روی زنبق تنم برجدار کعبه ام که زندگی ست باخط سیاه عشق یادگارها کشیده اند مردمان رهگذرانهِ قلب تیرخورده شمع واژگون نقطه های ساکت پریده رنگ برحروفی دوهم جنون هرلبی که برلبم رسید یک ستاره نطفه بست درشبم که می نشست روی رود یادگارها پس چرا آرزو نکنم؟ این ترانه مست دلپذیر , دلنشین پیش از این نبوده پیش از این
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اسفند1385ساعت 23:48 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 اسفند1385ساعت 23:45 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
چه سخت است از عشق سخن گفتن اما تو.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 2:2 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
امشب غوغا ميکنم .... امشب ديگه تاب نميارم.. خسته ام .. از سکوت.. از لبهاي خاموشم.. از انتظار..از اين جاده ي تاريک و بي انتها از اين آواز غم انگيز.. از اين حس لگد مال شده.. اميدي ندارم..همه احساسم مرده..اما امشب غوغا مي کنم.. ميگم تمام چيزايي رو که سنگينم کرده..به اندازه ي سالهاي خاموشي فرياد مي کشم.. امشب پر احساسم..جون تازه اي گرفتم.. جلوي نگاه بي تفاوتت راست مي ايستم..پنهان نميشم.. از چشماي سياه وحشي تو هراسي ندارم..نمي ترسم!! از تکرار نگاهت..از حرکت عصبي انگشتان کشيده ات.. از عرق سرد روي پيشاني ات..مي خوام بگم تا ته اين جاده با توام.. بذار عاشق بمانم..از تنهاي مي ترسم ميخوام تا هميشه با تو باشم.. تا ته دنيا تا ته اسارت قلبم.. اما.. باز امشب خاموش شدم وقتي نگاه مشکي تاريک و سردت را ديدم.. من پشت نقاب خود پنهان و خاموش ماندم .. و تو هيچ از احساسم نفهميدي.. و من امشب هيچ غوغايي نکردم .. جز سکوتم که شايد.... و تو باز امشب قايق چوبي رويايم را در درياي خيس نگاهت در هم شکستي..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 16:35 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
بادها دلتنگند ، دستها بيهوده ، چشمها بيرنگند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 16:16 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 16:6 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 16:3 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم ؛خیره بدنبال توگشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم درنهانخانه جانم گل یاد تودرخشید باغ صد خاطره خندید عطرصد خاطره پیچید یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم ,ودرآن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی چند برلب آن جوی نشستیم تو,همه راز جهان ریخته درچشم سیاهت من, همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف وشب آرام, بخت خندان وزمان آرام خوشه ماه فروریخته,در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب وصحرا وگِل وسنگ , همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آمد... توبه من گفتی:از این عشق حذر کن لحظه ای چند براین آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دیگران است تا فراموش کنی ,چندی ازاین شهر سفر کن باتوگفتم: حذر از عشق ندانم سفرازپیش توهرگز نتوانم ,نتوانم روز اول که نگاهم به تمنای تو پرزد چوکبوتر لب بام تونشستم توبه من سنگ زدی , من نرمیده ام ,نگسستم باز گفتم: که تو صیادی ومن آهوی دشتم تابه دام تودرافتم,همه جا گشتمو گشتم حذر از عشق ندانم ,نتوانم اشکی از شاخه فروریخت مرغ شب ناله تلخی زدو بگریخت اشک در چشم تولرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آمد که دگر ازتوجوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نگسستم, نرمیدم رفت در ظلمت غم ,آن شب وشبهای دگر هم نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذرهم بی تو اما ,به چه حالی من از آن کوچه گذشتم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 16:0 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
باد ما را خواهد برد درشب کوچک من , افسوس بادبا برگ درختان میعادی دارد درشب کوچک من دلهره ی ویرانی ست... گوش کن! وزش ظلمت را می شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن! وزش ظلمت را می شنوی؟ درشب اکنون چیزی میکذرد؟ ماه سرخست ومشوش وبر این بام که هر لحظه در او بیم بیش از این آه ,آری پیش از این ها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان,ثابت خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بی رنگ , بر قالی در خطی موهوم ,بر دیوار میتوان با پنجره های خشک پرده را یکسو کشید ودید در میان کوچه ,باران تند میبارد کودکی با باد بادکهای رنگینش ایستاره زیر یک طاقی گاری فرسوده ای |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 15:51 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 15:32 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
خاطرات خيس:
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 15:29 توسط پری عاشق غمگین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
واینک این منم تنها تر از شب..
تمام دلخوشی هایم شبی رفت... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|